دیروز26دی خونه مامان بزرگ
دخمله قشنگم دیشب خونه مامان بزرگ اینا بودیم کلی بهشون زحمت دادیم شب واسه خواب بردمت اتاق عمو وحید اما در رو نبسته بودم خودمم کنارت دراز کشیدم شما هم سینه خیز خودتونو کشوندید سمت در اتاق تا با عمو وحید بازی کنید وسط راه هی خسته میشدید و چهار دست و پا می ایستادید اما جرات نداشتی چهار دست و پا راه بری اونوقت دوباره سینه خیز می شدی و می رفتی، گه گاهی هم منو نگاه میکردی تا بغلت کنم زودتر برسی اما من فقط نگات میکردم و از تلاشت لذت می بردم عزیز دردونه مامان تازشم دیشب به جای کمک به مامان بزرگ مهربون دو تایی رفتیم بیرون قدم بزنیم تا حوصله شما بیاید سرجاش و کمتر غرغر کنی ، مامان بزرگی دستت درد نکنه - دوست داریم - عمو حمید جونم که حسابی د...
نویسنده :
مامان آیسا
10:57







